زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست/هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود/صحنه پیوسته بجاست/خوشتر ان نغمه که مردم بسپارند به یاد...
نویسنده :مدیر love3d
تاریخ:سه شنبه 30 فروردین 1390-09:06 ق.ظ

چند شعر کوتاه عاشقانه و زیبا

چندی است که بیماره وفایت شده ام          

 در بستر عشق  چشم به راحت شده ام

این را تو بدان اگر بمیرم روزی               

مسئول تویی که من فدایت شده ام

فاش می گویم و از گفته خود دلشادم         

 چه کنم یاد نداد حرف دگر استادم

................

گل یخ در زمستان تو هستم

اسیر نازه چشمان تو هستم

مرا پرپر مکن با بی وفایی

که من مشتاق دیدار تو هستم

از دوست چه میماند از آیینه فردا

جز حرف دل انگیزش.جز خاطره ای زیبا

..................

امشب شب آخریه که مزاحمت میشم

خورشید فردا ماله تو ببخش که عاشقت شدم

بدرقه لازم ندارم میرم ای عزیزترین

نزار بمونه زیره پا قلبمو بردار از زمین

دوست دارم برای تو فقط یه حرف ساده بود

غافل از اینکه دل من منتظر اشاره بود

.....................

 ای دل سوزانده  سامانم کو ؟

ای کالبد تهی شده جانم کو؟

امروز که از همیشه مشتاق ترم

ای خانه ی سوتو کور مهمانم کو

 نسبت به تو حس بی میلی دارم

من ناز نمیخرم شما هم نفروش

چون عاشق کشته مرده خیلی دارم





نویسنده :مدیر love3d
تاریخ:پنجشنبه 25 فروردین 1390-09:10 ق.ظ

شعر زیبای عاشقانه

http://www.freezpic.com/images/wdfqjvkqfhk7jagedaz.jpg
امشب به یاد تک تک ِ شب ها دلم گرفت 

در اضطراب کهنه ی غم ها ، دلم گرفت 

انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد 

در التهاب ِ خیس ِ ورق ها ، دلم گرفت ! 

از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ... 

از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت ... 

در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو ... 

در آتش ِ گرفته سراپا... دلم گرفت ! 

متروکه نیست خلوتِ سرد دلم ولی 

از ارتباطِ مردم ِدنیا دلم گرفت !! 

یک رد ِ پا که سهم ِ من از بی نشانی است! 

از رد ِ خون که مانده به هر جا ، دلم گرفت 

اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ 

اقرار میکنم درآمدم از پا ... دلم گرفت ... 

نه اینکه فکر کنی دل ، از تو کنده ام ! 

یا اینکه از تمنا دلم گرفت ! 

از لحظه ای که هر دو نگاهم اسیر شد 

در امتداد هیچ ِ قدم ها دلم گرفت 

از لحظه ای که خیس شدم در خیال تو 

آن دم که تنگ شدند نفس ها دلم گرفت 

ازین که باز تو نیستی کنار من 

ازین که باز خسته و تنها ... دلم گرفت 

تکرار می کنم این سطرهای کهنه را ... 

تکرار می کنم که خدایا !! دلم گرفت 




نویسنده :مدیر love3d
تاریخ:پنجشنبه 25 فروردین 1390-09:02 ق.ظ

جملات بسیار زیبا از بزرگان

love3d.mihanblog.com

درآینه نگاه كن اگر صورتی زیبا داری كاری مناسب جمالت انجام بده و اگر قیافه‌ات نامناسب است، زشتی كردار را به زشتی صورت میفزا. (افلاطون) 

اگر روزگاری شاءن و مقامت پایین آمد نا امید مشو، آفتاب هر روز هنگام غروب پایین می‌رود تا بامداد روز دیگر بالا بیاید. (افلاطون) 

در لذت آمیخته با قباحت خوشحال مباشید و تفكر كنید كه لذت می‌رود و قباحت می‌ماند. (سقراط) 

اگر نمی‌توانی شاهراه باشی، كوره راه باش. اگر نمی‌توانی خورشید باشی، ستاره باش. كمیت نشانگر پیروزی یا ناكامی تو نیست. هر آنچه هستی، باش. (داگلاس مالوك) 

صداقت، نخستین بخش كتاب عشق است.. (توماس جفرسون) 

بسیاری از مردم نقره را در انتظار طلا از دست می‌دهند. (موریس وبستر) 

وقتی جز عشق هیچ چیز برایمان باقی نمانده است برای نخستین بار آگاه می‌شویم كه فقط و فقط عشق كافی است. (آنونیموس) 

آنچه معمولا" ما را بتدریج سست می‌كند و خوشبختیمان را مسموم می‌سازد این است كه احساس می‌كنیم بزودی خسته می شویم و به پایان آنچه برایمان جذاب است می‌رسیم. (پیل تلهارد دوشاردن




نویسنده :مدیر love3d
تاریخ:سه شنبه 23 فروردین 1390-01:38 ب.ظ

شعر بسیار زیبای "یکی بود"

 

یکی بود تو قصمون وفا نکرد
رفت و پشت سرشم نگاه نکرد

یکی بود زندگیشو هوس سوزوند
آبروش رفت و دیگه اینجا نموند

یکی بود یکی نبود و یک پری
یه بغل عاشقی های سرسری

کی بود اون که طاقت گریه نداشت
عاشق هوس شد و تنهام گذاشت

کی بود کی بود اون تو بودی
کاشکی از اول نبودی

_________________



نویسنده :مدیر love3d
تاریخ:سه شنبه 23 فروردین 1390-01:23 ب.ظ

شعر عاشقانه بسیار زیبای "نیاز"از فروغ

یاد داری که زمن خنده کنان پرسیدی
چه رهآورد سفر دارم از این راه دراز ؟
چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گوید
اشک شوقی که فروخفته به چشمان نیاز
چه رهآورد سفر دارم ای مایه عمر؟
سینه ای سوخته در حسرت یک عشق محال
نگهی گمشده در پرده رویایی دور
پیکری ملتهب از خواهش سوزان وصال
چه رهآورد سفر دارم ... ای مایه عمر ؟
دیدگانی همه از شوق درون پر آشوب
لب گرمی که بر آن خفته به امید نیاز
بوسه ای داغتر از بوسه خورشید جنوب
ای بسا در پی آن هدیه زیبنده تست
در دل کوچه و بازار شدم سرگردان
عاقبت رفتم و گفتم که ترا هدیه کنم
پیکری را که در آن شعله کشد شوق نهان
چو در اینه نگه کردم دیدم افسوس
جلوه روی مرا هجر تو کاهش بخشید
دست بر دامن خورشید زدم تا بر من
عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشید
حالیا... این منم این آتش جانسوز منم
ای امید دل دیوانه اندوه نواز
بازوان را بگشا تا که عیا نت سازم
چه رهآورد سفر دارم از این راه دراز
فروغ فرخزاد





  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3