چند شعر کوتاه عاشقانه و زیبا

چندی است که بیماره وفایت شده ام
در بستر عشق چشم به راحت شده ام
این را تو بدان اگر بمیرم روزی
مسئول تویی که من فدایت شده ام
فاش می گویم و از گفته خود دلشادم
چه کنم یاد نداد حرف دگر استادم
................
گل یخ در زمستان تو هستم
اسیر نازه چشمان تو هستم
مرا پرپر مکن با بی وفایی
که من مشتاق دیدار تو هستم
از دوست چه میماند از آیینه فردا
جز حرف دل انگیزش.جز خاطره ای زیبا
..................
امشب شب آخریه که مزاحمت میشم
خورشید فردا ماله تو ببخش که عاشقت شدم
بدرقه لازم ندارم میرم ای عزیزترین
نزار بمونه زیره پا قلبمو بردار از زمین
دوست دارم برای تو فقط یه حرف ساده بود
غافل از اینکه دل من منتظر اشاره بود
.....................
ای دل سوزانده سامانم کو ؟
ای کالبد تهی شده جانم کو؟
امروز که از همیشه مشتاق ترم
ای خانه ی سوتو کور مهمانم کو
نسبت به تو حس بی میلی دارم
من ناز نمیخرم شما هم نفروش
چون عاشق کشته مرده خیلی دارم
شعر زیبای عاشقانه
جملات بسیار زیبا از بزرگان

اگر روزگاری شاءن و مقامت پایین آمد نا امید مشو، آفتاب هر روز هنگام غروب پایین میرود تا بامداد روز دیگر بالا بیاید. (افلاطون)
در لذت آمیخته با قباحت خوشحال مباشید و تفكر كنید كه لذت میرود و قباحت میماند. (سقراط)
اگر نمیتوانی شاهراه باشی، كوره راه باش. اگر نمیتوانی خورشید باشی، ستاره باش. كمیت نشانگر پیروزی یا ناكامی تو نیست. هر آنچه هستی، باش. (داگلاس مالوك)
صداقت، نخستین بخش كتاب عشق است.. (توماس جفرسون)
بسیاری از مردم نقره را در انتظار طلا از دست میدهند. (موریس وبستر)
وقتی جز عشق هیچ چیز برایمان باقی نمانده است برای نخستین بار آگاه میشویم كه فقط و فقط عشق كافی است. (آنونیموس)
آنچه معمولا" ما را بتدریج سست میكند و خوشبختیمان را مسموم میسازد این است كه احساس میكنیم بزودی خسته می شویم و به پایان آنچه برایمان جذاب است میرسیم. (پیل تلهارد دوشاردن
شعر بسیار زیبای "یکی بود"
رفت و پشت سرشم نگاه نکرد
یکی بود زندگیشو هوس سوزوند
آبروش رفت و دیگه اینجا نموند
یکی بود یکی نبود و یک پری
یه بغل عاشقی های سرسری
کی بود اون که طاقت گریه نداشت
عاشق هوس شد و تنهام گذاشت
کی بود کی بود اون تو بودی
کاشکی از اول نبودی
_________________
شعر عاشقانه بسیار زیبای "نیاز"از فروغ
چه رهآورد سفر دارم از این راه دراز ؟
چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گوید
اشک شوقی که فروخفته به چشمان نیاز
چه رهآورد سفر دارم ای مایه عمر؟
سینه ای سوخته در حسرت یک عشق محال
نگهی گمشده در پرده رویایی دور
پیکری ملتهب از خواهش سوزان وصال
چه رهآورد سفر دارم ... ای مایه عمر ؟
دیدگانی همه از شوق درون پر آشوب
لب گرمی که بر آن خفته به امید نیاز
بوسه ای داغتر از بوسه خورشید جنوب
ای بسا در پی آن هدیه زیبنده تست
در دل کوچه و بازار شدم سرگردان
عاقبت رفتم و گفتم که ترا هدیه کنم
پیکری را که در آن شعله کشد شوق نهان
چو در اینه نگه کردم دیدم افسوس
جلوه روی مرا هجر تو کاهش بخشید
دست بر دامن خورشید زدم تا بر من
عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشید
حالیا... این منم این آتش جانسوز منم
ای امید دل دیوانه اندوه نواز
بازوان را بگشا تا که عیا نت سازم
چه رهآورد سفر دارم از این راه دراز
فروغ فرخزاد





